جایِ خالی...

می‌‌شود یک شب خوابید
و صبح با خبر شد
غمها را از یک کنار به دور ریخته اند ؟
که اگر اشکی هست
یا از عمقِ شادمانیِ دلی‌ بی‌ درد است
یا از پس به هم رسیدن‌های دور
... یا گریه کودکی
که دستِ بی‌ حواسش ، بادبادکی را بر باد می‌‌دهد

کاش می‌‌شد
یک صبح
کسی‌ زنگِ خانه هامان را بزند
بگوید
با دستِ پر آمده ایم
با لبخند
با قلب‌هایی‌ آکنده از عشق‌های واقعی‌
از آنسوی دوست داشتن ها
آمده‌ایم بمانیم و هرگز نرویم

هیچکس نمی داند
چقدر جایِ شادمانی‌های بی‌ سبب در دل نسلِ ما خالیست

نیکی‌ فیروزکوهی

/ 5 نظر / 24 بازدید
samira

دلم نوید روزهای خوش میدهد دارد از راه میرسد عشق من ایمان دارم که دنیا به زودی زیبا میشود و تمام فصل ها بهار است دلم روشن است

مرصاد

وقتی چشمانم را روی هم میگذارم خواب مرا نمیبرد ، تو را می آورد ، از میان فرسنگها فاصله . . . !

ترانه

کاش می شد .....

ستاره

عالی بود[گل]

roya

بارانــــــــــ ! رفیق نابابـــــــــ ...!!! گونه هایت خیس است باز با این رفیق نابابت ؛ اسمش چ بود ؟ هان ! باران... باز با باران قدم زدی ؟ هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها ... همدم خوبی نیست برای دردها ... فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس تر میکند... [گل][ماچ]دوست دارم عزيزم